بایگانی دی ۱۳۹۲ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

۷ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

این مطلب هشتاد و هشتم وبلاگم هست. می خواستم اون رو به رشته تحصیلی ام اختصاص بدم. درباره رشته ام کم اینجا نوشتم و بهتر است بگویم اصلا ننوشتم! رشته ای که از 24 ساعت روز غیر از وقتی که خوابم، یا به آن فکر می کنم یا دارم درسهایش را می خوانم. رشته ای که خیلی ها می گویند انسان در آن سنگدل می شود! دوست دارم الان از رشته ای بگویم که همه حتی اگر یکبار هم شده باشد در طول عمر خود با آن کار دارند.

در پزشکی تو با سنگ و فلز یا مایع و گاز کار نمی کنی یعنی فیزیکی نیست؛ فرافیزیکی ست. تو با جسم بیمارت کار داری اما به روان و روحش هم توجه می کنی. اگر می بینید در بیمارستان ها دانشجویان، متخصصان و اساتید چندان استرس ندارند و بدون هیجان رفتار می کنند، نباید این فکر به ذهنتان خطور کند که برای آنها مهم نیست. به خودتان بگویید اینها قبل از اینکه پزشک بوده باشند انسان هستند. دوست دارم همه این را بدانند خیلی ها بخاطر اینکه نمی توانند شرایط این رشته را درک کنند اصلا وارد آن نمی شوند یا اگر آمدند تلاش می کنند که بروند. بروند رشته ای دیگر، نمی دانم دندانپزشکی یا داروسازی.

اهالی این وادی تلاش زیادی کردند که وارد این رشته شوند و تلاش مضاعفی می کنند که بتوانند به علوم مسلط شوند و آن را به کار ببندند. مطمئن باشید اگر تاکنون به پزشکی مراجعه کردید و او خیلی خونسرد با شما برخورد کرد بعد از رفتن تان حتما به شما فکر می کند.

بگذارید ماجرایی برایتان بگویم:

یک روز من و یکی از دوستان همکلاسی رفتیم بیمارستان برای Observing 1. مریض را آورده بودند به شرح حال پیرمردی حدودا 80 ساله با اِدِم نامتقارن پا به دلیل آمبولی وریدی تحتانی. (خیلی به این شرح حال توجه نکنید.) خلاصه تصمیم گرفتند که برای فرآیند درمان، ایشون را CVC 2 کنند. چون این کار سخت بود، مسلما وقت زیادی می گرفت و به خاطر تفاوت های نسبی محل رگها در آدم های مختلف که عادی هم هست یه خرده پیچیده میشه، برای هرکسی خوشایند نیست. من و دوستم در حال تماشای این فرآیند بودیم. من در بحر کار مستغرق! بودم که بعد از تلاش تیم درمان و کمک خیلی خیلی اندک من توانستند این فرآیند را به نتیجه برسانند، اما اطراف خودم را نگاه کردم دیدم دوستم نیست. رفتم توی راهرو دیدم اونجاست. پرسیدم: "کجا رفتی؟ چند وقته رفتی؟ من حواسم نبود." جواب داد: "فلانی خیلی بد بود تو اصلا به چشم مریض نگاه می کردی چه حالی داشت؟ داشت حالم بد میشد که اومدم بیرون!". گفتم: " نه من اصلا دقت نکردم من حواسم به این بود که ببینم تیم درمان چیکار می کنن." اینجا بود که من تاثیر تفاوتهای شخصیتی در تحصیل را با تمام وجود درک میکردم. او مریض روی تخت را به چشم انسان می دید و درد او را درک می کرد اما من مریض را فقط مریضی می دیدم که باید هرکاری از دستت برمی آید برای او انجام دهی تا سالم شود. خیلی فکر کردم که ببینم دید من خلاف دین، اخلاق و انسانیت نباشد و تا الان واقعا دیدم را منافی اینها نمی دانم. شما برای کودکی که با فارنژیت (گلودرد چرکی) به شما مراجعه کرده حتما آمپول می نویسی. مطمئنی این کودک برای تزریق این آمپول درد می کشد حتی شاید صدای گریه و جیغ! او را از اتاق تزریق بشنوی اما یک لحظه هم به وجدانت فشار نمی آید که من در حق او ظلم کردم. دید من به CVC در آن لحظه همین بود.

این نوشته را می نویسم و امیدوارم همه کسانی که برای آینده شان قدم در این راه می گذارند حتما به آن فکر کرده و با خودشان کنار آمده باشند که این راه هموار نیست و شاید در پشت پرده تمام پرستیژ و شاید ثروت، چیزی باشد که نخواهید آن را با زندگی و آینده تان معاوضه کنید.


معذرت می خواهم اگر اصطلاحات پزشکی استفاده کردم.

پ.ن:

1.Observing: در آموزش پزشکی هیچکس از همان آغاز اجازه دخالت در امور درمان ندارد. اول باید در قالب یک تیم درمانی فقط به عنوان مشاهده گر فعالیت کند. به این کار Observing می گویند.

2. CVC: مخفف عبارت Central venous catheter است که در آن وسیله ای را از طریق ورید های سطحی بدن یه دهلیز راست و قلب می فرستند. برای مطالعه بیشتر می توانید اینجا را بخوانید.


الان دو نفر جلوی من نشستن و دارن درباره تصمیمی بحث می کنند.

یکی از دوستان حرفش اینه که باید تا می شود از استرس دور بود! ولی من اصلا قبول ندارم. رشته من شغل آینده من بنای آن بر استرس است. باید با استرس مواجه شد تلاش کرد و آن را حل کرد. نمی خواهم درباره آن زیاد بحث کنم ولی احساس می کنم آفریده شدنم برای پایمردی و محکم زیستن است نه پای گذاشتن در راهی و عقب نشستن ...



پ.ن: اولین شیفتِ کوتاهم را امروز رفتم. رفتم اورژانس بیمارستان فوق تخصصی الزهرا! قسمت subacute. شاید بعدا درباره آن چیزی نوشتم.

نمی دانم؛ چند مدت است دیگر نمی توانم چیزی بنویسم. نه اینجا نه جای دیگر. هنوز هم حرف ها در ذهنم می شکنند.
حرف های ما نه گفتنی است نه شنیدنی. حرف های ما از جنس دیگر است دیدنی است، لمس کردنی. گوشی برای حرفهای ما شنوا نیست شاید چشمی بینا باشد و درکی بفهمد شاید...



پ.ن: از تمام دوستانی که توی نوشته قبل به ما لطف داشتن و حتی نظراتشون قابل تایید هم نبود ممنونم.

فعالیت اجتماعی موثر و مفید یک وجه زندگی اجتماعی هر انسانی است. بعضی مشاغل و مسئولیت ها اثرگذاری مستقیم بر روی اجتماع و فرهنگ مردم است که تنها وسیله رسیدن به این هدف فعالیت اجتماعی است. اینگونه مشاغل برای به نتیجه رسیدن باید تلاش کنند تا هیمشه همراه توده های مردم باشند، نیاز آنها را درک کنند، دغدغه شان را بدانند. تمام مردم را از خودش بداند و مردم آنها را از خودشان. باید به صورت تار و پودی در متن جامعه قرار گیرند. اما متاسفانه طی زمان به جایی رسیده که از آنچه که باید دور افتاده ایم.

یکی از آنهایی که احساس می کنم به این آفت دچار شده " روحانیت " است.



میان نوشت: این مطلب را یه مدت میگذارم مطلب اول باشه...


دریای صبوری ما سال هاست طوفان کشیده است.

اما موج و تلاطم با خود ندیده ایم...

در این دنیا اگر تو را نشناسند و به آنها نیکی کنی تو را شیاد می نامند...

پاییز رفتی و زیباترین فصل سال را تمام کردی. ناراحتم که رفتی و تا سال آینده منتظرت می مانم و خاطرات زیبای امسالم با تو را مرور می کنم.

می بینی مردم شهر چقدر زود هنوز نرفته فراموشت کردند. اینها وفا ندارند. دیدی پشت رفتنت یک شب را تا صبح پایکوبی کردند. می دانم که هر سال این را می بینی و عادت کرده ای. اما من به این عادت های مردم نمی سازم.


منتظرت می مانم...