بایگانی اسفند ۱۳۹۲ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هفتم: مُرَوَّح کن دل و جان را...

پاک‌نوشته

فصل هفتم: مُرَوَّح کن دل و جان را...

دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
logo-samandehi

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

با همین یک یاس ما کائنات بهار است...

عطش می زاید این باده…

هنوز هزاران حرف نگفتنی مانده

هزاران قصه نشنیدنی مانده است

هنوز هزاران شعر نسرودنی مانده

هزاران راه نرفتنی مانده است

اما هنوز هیچ غم نخوردنی جا نمانده...

امروز از فراز اصفهان به شهر نگاه می کردم…

اینجا چند سال است که در دود گمشده!

اینجا شهر من، هر سحر اینجا علی ضربت می خورد. اینجا هر بعدازظهر سر حسین را بر نیزه می کنند و هر روز صدای هلهله و شادی شان را می شنوم. اینجا هنوز لشکریان عمرسعد جولان می دهند. این شهر هر روز محاصره اش تنگ تر می شود...

عجب زندگی ای شده ها!

تا وقتی بچه ای آرزو می کنی بزرگ بشی.

وقتی بزرگ شدی آرزو می کنی کاش بچه می موندی!!

دیروز اتفاقی افتاد که واقعا دوباره از درون سوختم. از دست این کسانی که در اطراف خودم می بینم. از کسانی که قرار است فردا جامعه ای را با آنها اداره کنیم. نمی دانم این حرفا کجا بگویم به کی بگویم. امروز واقعا واقعا ناراحت شدم. آخر هرچیزی یک ارزشی دارد. کسی نیست بگوید ارزش دل شکستن و گریه انداختن یک انسان با چه برابر  است؟!

نمی خواستم به این زودی ها چیزی بنویسم ولی امروز دلم گرفته است نمی خواهم دیگر به بعضی ها فکر کنم...




به والله بی شعوری هم شعور می خواهد...