بایگانی شهریور ۱۳۹۲ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

آخرین مطالب
logo-samandehi

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

از آخرین روزی که مطلب قرار دادم خیلی می گذره.

نمی دونم چرا چند مدت وبلاگم از دسترس خارج شده بود به هر حال این روزها خیلی حالم خوش نیست. زیاد نمی توانم حرف بزنم فقط می توانم بنویسم! گفتن جمله های بیش از سه چهار کلمه بهم فشار میاره. توان هم صحبتی با کسی را ندارم. 15 روز است خانه بیرون نرفتم. تلفن جواب نمی دهم. همه از من شاکی شدند. تا امروز و فردا موبایلم را هم خاموش خواهم کرد. فکر کنم بیماری های روحیم دیگر دارد به رفتارهایم متاستاز می دهد.

پست قبل را نوشتم تا یک جمله ای باشد که شاید بعضی دوستان نزدیک بفهمند منظور چیست.

اما دیگر نمی توانم با خودم بگویم و با طعنه به دیگران.

چند سال پیش یه بنده خدایی موضوع نه چندان مهم شخصی ش را برای یه عالمی در یک مجلس خصوصی از یه نفر دیگه نقل قول کرد! آنچنان در بوق و کرنا کردند که دیگر انگار گناه کبیره کرده باشد. تهمت ها و فریادها آنچنان بالا گرفت که هیچ. تو فلانی تو همه را مسخره کردی و از این بدترها به او گفتند. این موضوع درست یا غلط به کسی ضربه ای نمی زد. تهدید امنیتی نبود. اگر علنی اش نمی کردند عمومی نبود.

اما همین روزها آقایی آمده درباره موضوعی مهم اجتماعی در جمع های بزرگ مردم عادی، نظرات شاذ و عجیب میده همه انکار که اصلا اینطور حرفی زده نشده. آقا تهمت نزدید. بعد همه بگویند که بله ایشان استاد موضع گیری های دقیق و به موقع هستند. اینجاست که مرغ سرخ کرده...

یادش بخیر زمانی بود که تو همه اینها را می شناختی ولی وقتی دربارشان صحبت می کردی به تو بد و بیراه می گفتند. اصلا همه تا مجبور بودند و چاره نداشتند از تو حمایت کردند ولی من که تو را همیشه دوست داشتم. شاید از ترس تهمت هم بعضی وقتها دفاع کردن از تو را کم می گذاشتم اما...


والعاقبة للمتقین





پ.ن: دم دمای رفتنت بود که فهمیدم وقتی بروی بیشتر از آنکه فکرش را بکنم دلم برایت تنگ می شود. 

بعضی وقتا بعضی حرفا می شنوم که دیگه اگه مرغ سرخ کرده هم بشنوه توی ماهیتابه خندش می گیره!



پ.ن: چرا بعضیا فکر می کنن طرفشون از پشت کوه اومده؟

         آره ما از پشت کوه با هلی کوپتر اومدیم...

همان قلم شکسته برای ما بهتر بود...

کسی نیست قلم شکسته ام را برگرداند؟

قاصدک ها همه خوابند، پبامها گفتند تو که تنهایی ما همگی پیش تو می مانیم.

از آن پس پیامی از من به کسی دیگر نرسید...

داس ها را بگذارید...

ترب را از ریشه در می آورند!

چه می گویی سهراب دیگر چشم شستن هم جواب نمی دهد...

کسی هست که چشمها را عوض کند.

این دفعه از جهادی می نویسم. اردویی که تلخ ترین و شیرین ترین اردوهایی که تا حالا رفتم است. تلخ ترین چون محرومیت هایی را دیدم که واقعا واقعا تلخ بود، شیرین ترین چون آدم های پاک نهادی دیدم که قناعت پیشه می کردند و همیشه امیدوار بودند.

اولین سالی که خدا خواست رفتیم روستایی که غرب استان اصفهان بود و 9 ساعت از شهر اصفهان فاصله داشت! مردمش لر بودند و فوق العاده مهمان نواز و نیکو سرشت. وظیفه من عکاسی و فیلمبرداری و کارهای نرم افزاری بود ولی خب طبق معمول می شدیم آچار فرانسه گروه. هنوز که هنوز هست عکس ها و فیلم های آنجا را می بینم خیلی دوست دارم دباره آنجا برم ولی متاسفانه امکانش را ندارم.

دومین سال رفتیم روستایی که شرق استان اصفهان بود و آن هم حدودا 10 ساعت تا اصفهان فاصله داشت اما من مستقیما از مسافرت مشهد رفتم اونجا اون سال هم مسئولیت گروه فرهنگی با من بود که البته همه زحمات را علی موچانی کشیدند. دستشون درد نکنه. این دفعه راه صاف بود افق پیدا بود. مردم روستا قناعت بیابان را داشتند و طبق معمول فوق العاده خونگرم و مهربان.

اما امسال فرصت نشد. امتحان دارم. یکی از بهترین برنامه های سالیانه ام را از دست دادم.

همیشه آرزو دارم بتونم خاطرات اون روزها را بنویسم اما هنوز نتوانستم. شاید کمترین اثری که این اردوها داره اینه که کسانی که احتمالا در آینده مدیریتی در این کشور خواهند داشت و غالبا در دانشگاه های شهرهای بزرگ درس خوانده اند بدانند مناطق محرومی هستند...



والعاقبة للمتقین



پ.ن: دعا کنید بتونم خاطرات آن دوران ها را بنویسم.

خاک ها کاخ می شوند و کاخ ها خاک اما این درد است که از هر طرف بخوانی همان درد است..

بروید در کاخ هاتان پناه بگیرید، مهمانی دهید استقبال کنید ما را همین خاکمان کافی است.




پ.ن: خط اول از قطعه های ادبی آقای پدرام مجیدی هست.
حتما شنیده اید که کوسه در برکه رشد نمی کند باید دریا باشد تا بتواند حرکت کند.
برکه برای چیست؟
شاید برای این باشد که شب ها ماه خود را در آن ببیند. شاید برای آن باشد که کویری برای زمانش زنده باشد. برکه کم توقع است با باریکه آبی هم وسیع و مهربان می ماند. آب برکه شیرین است هر جانوری می تواند از آن بنوشد. برکه پناهگاه گیاهان و درختان و نیلوفرهای آبی است. برکه آرام و متین است نه می غرد و نه به ساحلش حمله می کند
درست است بگوییم ما کوسه می خواهیم نه برکه؟!!
 کوسه برای رشدش ماهی های کوچکتر  را می بلعد.
دریاهاشان ارزانی شان باشد.