بایگانی مهر ۱۳۹۲ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

امروز دانشکده جشن علوم پایه بود. من هم طبق معمول در جمع همکلاسی هام نبودم!!!

اما اشتباه نشود در جشن حضور داشتم.

چند مدتی است جشن هایی که دعوت میشم ، میرم و حضور دارم ولی هیچوقت در جمع حضار نیستم!



این هم حکایت مراسم های ماست.



پ.ن: محسن با اقتباس از فیلم Iron Man می گفت تو بی نام و نشانی! خب اینم نظریه...


العاقبة للمتقین...

روزگاری دوستان زیادی داشتم.

هجرت کردم و خیلی هایشان را از دست دادم.

همین اواخر دوباره هجرت کردم و دوباره تعدادی از دوستانم رفتند.

شاید نتیجه این هجرت های مکرر جز این نباشد. نمی دانم اما فکر کنم آفرینشم برای تنها زندگی کردن است.

کسی چه داند شاید این بهتر باشد.

والعاقبة للمتقین...

از غم هجر نکن ناله و فریاد که دوش

                                                       زده ام فالی و فریادرسی می آید

تو اگر ترگ جهـان کـرده سـر او داری / پس نخستـین ز سر خویش گذر باید کرد

گفتمش در دل ما لات و منات است بسی / گفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد

سنگم به بدنامی می زنند اکنون ولی روزی

                                                                  نـام مـرا بـا اشـک روی سنـگ مـی خواننـد

امروز بعد از سالها جدا اعصابم خورد شد و فشارم بالا رفت. این که می گم بعد از سالها چون حقیقتا یادم نمیاد آخرین باری که اینطوری شده بودم کی بود!

چنان سمپاتیکم فعال شده بود که تمام فارماکولوژی که خونده بودم را داشتم در خودم می دیدم!
فتوفوبیا، خشکی دهان، تاکی کاردی، رعشه ماهیچه های مخطط، تحریک ماهیچه های کشنده مو و ... !!!!

مگه یه اتفاق کوچیک اینقدر مهم بود که کسی اینقدر ناجوانمردانه قضاوت کنه و بد حرف بزنه و منم نتونم تحمل کنم.

خدا می دونه چقدر بهم فشار اومد که حرکت نکنم و دست به تلافی فیزیکی نزنم. خلاصه بخیر گذشت و از فردا شروع می کنم تا به حقوق خودم برسم اونم از راه قانونی.

امروز از چیزی دفاع کردم و آن را لاپوشانی کردم که کاملاً مطمئن بودم که آن کار غلط است.

مجبور بودم امیدواری را در دل بعضی ها زنده نگه دارم.

از زهر خوردن برایم تلخ تر بود

خدایا..

دوران استراحت قبل از کلاسهای دانشگاه به پایان رسید ولی هنوز خسته ام...

خستگی ام درس و دانشگاه نیست؛ فکرم خسته شده.

استراحتی برای فکر می دانید؟

دیدم که از گوشه چشم نگاهی کردی و گذشتی

شاید اینجوری بهتر هم باشد خدا داند...