بایگانی آبان ۱۳۹۲ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

آخرین مطالب
logo-samandehi

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

نمی دانم یادت هست یا نه اما گفتم دلم برایت تنگ شده است قبل از اینکه بروی.

خوشحالم خوشحالم از اینکه می بینم هنوز هستی از اینکه برای تایید گذشته خودت آینده کسی را تخریب نمی کنی. می بینم که هنوز توی بعضی مساجد سخنرانی می کنی. خوشحال می شوم گفتی من که بروم سنگی در راه کسی نخواهم انداخت و هرکس هر چیزی گفت جواب نمی دهم. با اینکه دلم برایت هر روز تنگ تر می شود اما هنوز خوشحالم که هستی. خدایی بودنت خیلی از گره ها را باز کرد. همیشه خدایی باشی...


پ.ن: نمی دانم چرا اما فکر می کنم همه کسانی که زمانی به تو ناسزا می گفتند بیشتر از همه پشیمانند.

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

آسمان تمام امروز را گریان بودی...

شاید تو بهتر از ما عاشورا را درک کردی!!!

ببار باران ببار باران..

در حسرت بک نعره مستانه بمردیم

                                  ویران شود این شهر که میخانه ندارد

هر چــه گفتـــم مشــو عـاشق نشنیدی آخر

                                  همچــو پائیــــز بشــو زرد کـه حقت این است

امروز یکی از دوستانم که همکلاسی هستیم گفت که باید بروم و دیگر نباید در این کلاس بمانم و اینکه من اگر بروم آینده ام بهتر تامین می شود. من هم خیلی راحت فی الحظه تصمیم گرفتم که تشویقش کنم که برو آره این برای تو هم بهتر است! ولی از اون به بعد شروع کرد به مشورت با دیگران. الان که فکر می کنم می گویم شاید اینطور می خواسته یه طورایی منو راضی کنه.

ولی من به راحتی حتما یکی از بهترین همراهانم در دانشگاه را کمتر خواهم دید و این هم تلخ است.امیدوارم هرجا هست موفق و خوشبخت باشه ولی این تلخی شاید تا آخر تحصیل بر کام من باشد...

چند روزی پیش آسمان ابری شد اما باران نیامد. به آسمان گفتم دیدی چقدر سخت است که حرفی داشته باشی و بغض کنی اما مردمت ارزش باریدن نداشته باشند. می بینی فصل پاییز شده و تو همه سال منتظر بودی که دل ابریت را بباری اما برو. برو از این شهر. مردم این شهر همه شان نگاهشان به زمین است. کسی به تو لحظه ای نگاه نمی کند. از صبح تا شب می دوند و بعد هم که وقت استراحتشان است و تو چه زیبا نگران آنهایی که اینها چه بیهوده می زی اند.

می دانی آسمان، فکر کنم اگر یک روز نبودی مردم بیشتر ارزشت را می فهمیدند. می گویم نمی خواهی چند روزی بروی؟ من نمی دانم چه از اینجا دیدی که هنوز مانده ای. برو و من را هم با خودت ببر. دیگر از این شهر و اهلش بیزارم. شاید بیابان برایمان بهتر باشد. نظر تو چیست؟

نمی دانم ولی تو دلت آسمانی است. شاید برای همین مردم مانده ای. تو یعنی اینقدر بخشنده ای؟ پس آسمان بار دیگر که بغض کردی حتما گریه کن. دلم برای قدم زدن زیر باران تنگ شده. می دانی که پاییز فصل من است. طبیعت دیگر از خودنمایی دست بر می دارد و به درون خود فکر می کند. بیا لااقل این فصل را با هم خوش باشیم.

آسمان امروز صبح می بینمت...

گفتم چهار دورِ شهر را گشتیم آدمی یافت نشد

گفتش از چشمت مطمئنی که همه جا را دیده است.

گفتم دیگر چشم من هر چه را باید می دید، دید

گفتش دست بردار از شهرگردی، درون خود را بنگر.

گفتم خب اگر آدمی می شناسی بشناسان ما را

گفتش تا خودت آدم نباشی دیده ات هم آدمی را نبیند



برو و آدم باش...


پ.ن:

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست


مدت هاست با زیاد شدن گوشی های تلفن همراه مدل تبریک گویی اعیاد هم به پیامک تبدیل شده که من اصلا خوشم نمی آید برای همین هرکس پیامک تبریک داد کوتاه جواب دادم ولی برای کسی پیامک تبریک نفرستادم. هر کس را هم حضوری دیدم تبریک می گویم

عید همگی مبارک


الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابی طالب...