بایگانی آذر ۱۳۹۲ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هفتم: مُرَوَّح کن دل و جان را...

پاک‌نوشته

فصل هفتم: مُرَوَّح کن دل و جان را...

دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
logo-samandehi

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

نمی دانم شاید این نوشته را می نویسم بعضی ها بگویند دیدت به مسائل منفی است. همان طوری که درباره مسئله جشن تولد گفتند.

اما دوستان اهل ریاضی و فیزیک می دانند: جسمی که روی قسمت منفی محور x حرکت می کنند یا اینکه سیرش در مناطق 2 و 3 صفحه مختصات حرکت کند هر چه پیش برود دارد به قهقرای منفی بی نهایت می رود.

امشب هم شب یلداست. طولانی ترین شب سال. شبی که نسبت دیشب فقط چند ثانیه بیشتر طول می کشد. اما کسی نمی گوید که امروز هم مانند دیروز 24 ساعت است!

این شب ها و روزها برای ما تفاوتی ندارد. چه بلند و چه کوتاه. همه آنها برای ما 24 ساعت یک روز است. روزی که بدون او باشد تمامش شب است. امثال ما هر روزشان شب است. 24 ساعت شب. امشب برای ما مثل هر شب 24 ساعت است.

من نمی دانم این جمله را که " سکوت علامت رضاست." چه کسی گفت.

اصلا جمله ناسازگار و _ با عرض معذرت _ مزخرفی است. مگر می شود این حالت پر معنی انسان را فقط به یک کلمه نسبت داد.

سکوت شاید سرشار از معانی هست که هزاران کلمه و جمله را نمی توان با آن مقایسه کرد.

سکوت اصلا یک ادبیات مستقل است که دستور زبان خودش را دارد.

سکوت اصلا یک مکتب است که اهل خود را دارد. بزرگان زیادی اهل سکوت بودند.

شاید لیاقتم همراهی با سکوت نباشد اما تلاش می کنم بفهممش و خودم را به او برسانم...

.

.

مطلبی را امروز روی خروجی سایت خبری سلام فسا خوندم که واقعا آدم را باید به فکر وادار کنه.

مطلب درباره خانم سبزیان و مهاجرت ایشان به یکی از مناطق محروم کشور هست.

عمیقا به این فکر فرو رفتم که آیا واقعا کسی که این همه زحمت کشیده باشد می رود چنین جایی کار کند؟ درباره خودم فکر می کردم که اگر چند سال دیگر که تحصیلم تمام شد می توانم تمام راحتی ها و خوشی ها و مظاهر زندگی شهر بزرگ را رها کنم و فقط فکر خدمت باشم؟!!!

آیا کسی هستم که واقعا چشمم را بر تمام امتیازات مادی و پرستیژ اجتماعی و کلاس کاری ببندم و فکر کنم که کجا بیشترین احتیاج است.

این دانشگاه و کلان شهر، انسان را مسخ می کند و از خود بیرون می کند.

عاقبت را خدا بخیر کند...



پ.ن:ممنون از کسی که این خبر را روی خروجی گذاشته و همچنین جمال مدیرمسئول سایت سلام فسا.

ما را به دانه گندمی از بهشت اخراج کردند.

من نمی دانم چرا برای برگشتن به بهشت، دنیا را باید کفاره آن دانه داد!

گفته بودم که موبایل ندارم. اما این چند مدت چت می کردم و توی اینترنت گفتگوها ادامه داشت. اما الان می خوام دیگه اون هم بذارم. اصلا می خوام ارتباطات مجازی را طلاق بدم بفرستمش همونجایی که اومده!

ولی این وبلاگو نگه می دارم چون با بقیه فرق داره... :)

از هجرت کردن هایم گفته بودم. از این پس می خواهم هر روز هجرت کنم دیگر از ازدست دادن ها هم نمی ترسم اصلا تا چیزی از دست ندهی چیزی هم به دست نمی آوری. اگر کسی در این هجرت ها همراهم باشد که خب است اگر هم نباشدتنها باید رفت.

هرچند این رفتن ها به مقصد نرسد اما مقصد را هم جز با رفتن نمی توان به دست آورد.

این هجرت را با جماعت اهل سکوت میروم. هروقت با جماعت اهل سکوت همراه شدم پیشرفت در مسیر را دیدم...

.

.

اینقدر گفتند که دیگر مانده است ما را به خاطر گناهان نکرده بر دار برند

بر دار برید ما را اگر با آن چیزی درست می شود...


من اصلا همیشه با تفاوت های فرهنگ های مختلف حال می کردم. مثلا ما توی شهر خودمون بین رفیقامون همیشه همدیگه را دعوت می کنیم خونه برا حتی شده باشه یه لیوان آب، یه استکان چای حتی یادمه رفتم خونه یکی از دوستان شام املت خوردیم و کلا با هم بودن را حتی با ساده ترین پذیرایی ها، از دست نمی دادیم اما اینجا اصفهان مردم خوبی دارد ولی نمی دانم چرا دوستی و رفاقت توی این وادی ها نیست. ما نزدیک چهار سال توی این شهر زیبا داریم درس می خونیم اما... بگذریم. اینجا مردم نیکویی دارد با تمام تفاوت ها.

اللهم اجعل عاقبة امرنا خیرا

والعاقبة للمتقین...
چند مدتی است نزدیک به یک ماه که موبایل ندارم. بعد از شش هفت سال استفاده از این دستاورد بشری به این نتیجه رسیدم که اصلا اون چیزی که باید باشد نیست!! خلاصه نشستم با خودم حساب و کتاب کردم که برآیند سود موبایل چیه هرچند زیاد وقتم را گرفت ولی فهمیدم منفی هست زیادم منفی است و به راحتی از این عادت تکنولوژیک کنار کشیدم. این از موبایل...

یه چیز دیگه اینکه چند مدت پیش برا کاری یه چند روز از اصفهان رفتم و طبق پاراگراف قبل که خوندین موبایل هم که ندارم پس کسی نمی تونست با من تماس بگیره. حالا که برگشتیم می گن نصف دانشگاه دنبال تو می گشتن. من با خودم گفتم ما آدما را ببین هروقت ما هستیم کسی ماه به ماه از ما سراغی نمی گیره حالا که نبودیم همه با ما کار داشتن. جالبه اون کسایی که می گفتن چرا نیستی و کارت داشتیم هم اصلا دیگه ندیدمشون...
من دیگه حرفی ندارم (فامیل دور!)


هر روز برای رسیدنمان دیر می شود، اما ما هر روز مثل دیروز می گوییم فردا میرویم...