بایگانی بهمن ۱۳۹۳ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

چند روز است که بخش جراحی عمومی کاشانی تموم شده و من به بیمارستان الزهرا منتقل شدم.
نمی خواهم دیگر درباره ش اینجا چیزی بنویسم. قابل ذکر هم هست که دیگه توی این بخش نمی خوام چیزای زیادی بنویسم و فقط نماهای کوچکی از اتفاقات بیمارستان را خواهم گفت. این پست به مرور تکمیل می شود.


و اما اصل مطلب:


چقدر سخته که همیشه تنها باشی چون همه اطرافیانت سرشون شلوغه یا فکر می کنن تو اینقدر مشغولی که وقتی برای کسی نداره. امشب برا اولین بار برا خودم و تنها رفتم بیرون. شاید کمتر از یک ساعت قدم می زدم اما خیلی ها را دیدم از زنده و مرده مردم! 
شاید ما راهمون را بد انتخاب کردیم و به عبارتی خودکرده را تدبیر نیست!
نمی دونم چه بگم. حرف های ما در جمله و احساسات ما در ظاهر، قالب نمی گیرد.

شاید روزی تمام این حصرها شکسته شود...


  •  نمی دونم چرا بعضی مردم اصلا وجدان ندارند!
    الان من و دوستم دو نفری داریم کل درمانگاه می گردونیم و بقیه هم …
    چی بگم!


  • استادی داشتیم به اسم دکتر معمارزاده. جراح اطفال و مدیرعامل بیمارستان فوق تخصصی اطفال امام حسین اصفهان. مطلبی را سرکلاس گفت که شاید عمومی گفتنش درست نباشد برا همین در صفحه ای مخفی در وبلاگم می گذارم تا فقط کسانی که باید بخوانند، بخوانند.

  • امروز ساعت سه از بیمارستان اومدم منزل و ساعت پنج دوباره برگشتم بمارستان و اکنون که ساعت 9 شبه دوباره برگشتم خونه! نمی دونم چرا دکتر محمودیه اینقدر ویزیت مریضا براش مهمه که باید حتما روز قبل باشه و صبح همون روز قبول نیست...


  • امشب قسمت نمایش صفحه شخصی اینستاگرام خودم را توی وبلاگ گذاشتم. از ستون سمت راست می تونید MyInstagram را ببینید. اما چند نکته: اول اینکه باید یکم صبر کنید تا بعد از لود کامل صفحه عکسا بیاد. دوم اگر جزو فالورهای من نباشید فقط می تونید عکس ها را ببنید و نوشته اصلی را بخونید ولی اگر روی عکس کلیک کنید چیزی برای شما باز نخواهد شد و آخر اینکه امکان رفتن به صفحه من و درخواست فالو قرار داده شده. برای کامنت گذاشتن زیر عکسا و لایک فالو کنید...

  • امروز دکتر محمودیه عالی بود. بسیار عالی بود! نمی دونم چرا بعضی بچه های کلاس می گفتن که بده! شاید به خاطر سخت گیری هاست.
    یه مریض هم داشتم کیس آشالازی که از نظر روحی واقعا داغون شده بود حتی وقتی داشتم ویزیت می کردم خودش و همراهش داشتن گریه می کردن! 

  • امزوز هم دوباره بخاطر بی مسئولیتی بعضی ها مجبور شدم مریضای هر سه تا بخش A , B و عروق را تنهایی ویزیت کنم!

  • دو تا مریض داشتم 27 ساله و 28 ساله. هر دو مبتلا به سرطان فوق پیشرفته معده که هیچ راه درمانی نداره. نمی دونم واقعا چه اتفاقی توی وضعیت سلامت عمومی مردم داره میفته!
    هر چی همه برا مرحوم پاشایی گریه کردن بس بود. بیاین یکم ازش درس بگیریم...

  • امروز دوازدهم امتحان جراحی عمومی را دادم. امتحانی که حدود 3 ساعت طول کشید. خیلی وقت شد که دیگه مطلب ننوشتم. نمی دونم شاید ذهنم درگیر این امتحان های حجیم و چالش برانگیز و اساتید سختگیر بخش بود یا شاید دلیلش این است که نمی توانم زندگی ام را درست مدیریت کنم که به تفکر و نوشتن هم برسم. خلاصه یک قدم تا پایان جراحی مونده و اون هم آسکی جراحی است که پس فردا هست.

  • این هم از آسکی جراحی. عمومی به پایانش رسید...

  • الان داشتم فیلم The Hobbit: The Battle of the Five Armies نگاه می کردم! از تاثیر فیلم کلا دارم گیج می زنم...

  • این کاریکاتور دیگه چی بود که از ما کشیدن؟
    زیرش هم نوشته: "برای هرکس بهترین هدیه خود اوست، او را به خودش هدیه کن!"