بایگانی مرداد ۱۳۹۳ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

آخرین مطالب
logo-samandehi

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

این راه نا هموار است

خدا می داند

این جمع ها خلوت است،

شلوغیِ خلوتها

خوابها چشم می گردانند

بیدارها چشم می بندند

بر چه اخم می کنی؟

بر چه فریاد می زنی؟

کورها و کرها؟

تا کجا،

 رفتن های بی هدف

تا به کی،

سکوت های بدتر از فریادها


می روم که نبینم اثری از همگان ،

از هیچ ها




ریحان

یکسال است رفتی و دلم برایت هر روز تنگ تر می شود

حرف های اینها هر روز ظلمی که در حق تو شد را برملا می کند

این ظلم ها بی جواب نمی ماند...

گاهی تمام فاصله ها هیچ می شود
تمام هست ها نیست می شود
گاهی رفتنت بی ثمر می شود
تمام ماندنت بی ارزش می شود
گاهی سخنت شنیده می شود
تمام حرف ها بی هدف می شود
گاهی همه فکرت رفتن میشود
تمام جاده بی نهایت می شود
گاهی زبانت سکوت می شود
تمام دلت همه فریاد می شود
گاهی زبانت سنگین می شود
تمام جمله هایت شعر می شود
گاهی شراب، شیرین می شود
تمام شیرینی گلوسوزان می شود.




ریحان

گفتند و شنیدیم، حرفهای بی عیار

رفتند و رسیدند، بی راهه های کور

آوردند و نبردند،بادهای سخت

ماندیم و شکستیم، قلب های سنگ

صبر کردیم و ساختیم، حلواهای تلخ

رنج بردیم و نیافتیم، گنجهای زر

کاشتیم و برداشتیم، ز گندمْ خروار جو

دیدیم و شنیدیم، پرواز کبوتر با باز

 رفتند و رساندند، بارِ کج را به منزل




بی عیارِ بی عیار، شنیدیم این همه حرف های بی عیار



ریحان

نوشته بود "هرچه گفتم نفهمیدند"

گفته بود: "هرچه نوشتم نخواندند

… هرچه رفتم نیامدند

… هرچه گریستم ندیدند"

ناگهان ناتمام ماند و رفت

رفت و نبودش را نفهمیدند

درگذشت و قبرش را نیافتند

گنبد و بارگاهی ساختند

اما ندیدند و نخواندند و نفهمیدند!



ریحان

نمی دانم چرا اینقدر خوشحال شدم وقتی با یک اسراییلی مکاتبه می کردم اینقدر از دستم عاصی شد که به من گفت دیگر به من پیام نده و حقیقتا می فهمیدم که حرفی برای گفتن ندارد.

در اخر برایش نوشتم:

Always you can't tolerate aliens

we will wipe Isreal off the earth

bye

سخت است که جاده از بیراهه تنگ تر است

سخت است می بینی آخر جاده خورشید به زیر زمین غروب می کند

سخت است می بینی جاده در آخر خود به شهرش می رسد

سخت است برای تو که میروی و مقصدی نداری

چه سخت است تو باشی و کسی با تو نباشد

و سخت تر که کسی زندگی اش مرده باشد و خودش هنوز زنده



ریحان

چو رفتی دور از اینجا شهری است

ببین آنرا می یابی

آسمانش همیشه آبی

خورشیدش نوازشگر

خیابان هایش گلزار

شنیدم مردمش همه می خندند

نمی دانم هنوز

می گویند روی نقشه نیست

باز کن چشم دل را ببین

اگر یافتی آن شهر را

سلامم را به تک تک مردمش برسان



ریحان