بایگانی شهریور ۱۳۹۳ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

این کاغذ برای از تو نوشتن کم است

مولوی از چه می گویی؟
این شهر بدون او حبس که نه
                  ویرانه و نیست می شود
هوای اینجا بدون تو با سینه ها قهر است
دریایش همیشه تشنه، آواز مرغان غم انگیز
                                   آسمانش سراسر سرخ است
وقتی که رفتی چشمه ها خشکیدند
عاشقان به جرم کفر بر دارند
زمین با درختان دشمن شد
باران از زمین دلگیر است.
شاعرانی پی تو بودند و دلآرام دگری یافتند
حافظ، می دانم از چه پی می و ساغر می گردی
        از عقل گریزانی و تلخی شراب،
                             به از تلخیِ فراق می دانی
این ره که میروی،
شیخ اجل مدت هاست گفته که به ترکستان است
حافظ، دگر خود می دانی

رفتنت شعله عشقی افروخت
جانی از جان ها بسوخت
تو که می دانی
فکرم به ساغر نمی رود
با تمام عقل و عشق پی یافتنت می دوم


ریحان

مرا در دایره نیکان جایی نیست

مرا جمله نیکان یاری نیست

این آسمان اگرچه ابری است، بارانی نیست

این راه اگرچه کوتاه است، راهواری نیست

پیدا و پنهانت چه فرقی دارد، همه کفرم

از مسلمانی بریدم، چاره ای جز دوزخ نیست

افق تا انتها سرد و تاریک، شب هایم ستاره ای نیست

گشته ام این بیابان را، قطره ای آب در قناتش نیست

چو آبی خوردم از کوزه ناگوارتر از زهر است

گر سلیمان زبان عشق می دانست، من زبان نفرین می دانم

او بر جهان حکم راند، من حاکم این دنیایم

گذری از دروغ های اینجا نیست




ریحان

مسافرت بودم. شاید یکی از عجیب ترین و کوتاه ترین سفرهایی که داشتم. رفتم که دوستی را ملاقات کنم که با لطف خدا در همان جند ساعت اتفاقات مبارکی افتاد. خدا را شکر...

من این قصه را از پایان به آغاز خواندم

این راه را از آخر تا اول رفتم

من این لحظه لحظه ها را چشیدم و بوییدم

این غصه ها را ذره ذره خوردم و مُردم

این رودخانه که به کوهستان می رود از دریا سرچشمه دارد

ماهی هایم در کویر زندگی می کنند

دریاها از کویر خشک تر

زمین از آسمان بالاتر 

ماه از خورشید درخشان تر

قبرستان است اینجا…

مُردگان اینجا از مَردُمان زنده ترند

چو از من می گذری فاتحه ای بخوان

باید بر من هر لحظه نماز میت ادا کنید 



ریحان