بایگانی آذر ۱۳۹۳ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

آخرین مطالب
logo-samandehi

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

الان ساعت نزدیک به 12 شب یلدا هست. همه همسن های من الان دارن امشب را خوش می گذرونن و به شادی می پردازن اما کیه که بفهمه بچه های گروه داخلی کلاس ما امشب را تا صبح در گیر و دار امتحان ظهر یکم دی هستن؟!

در آینده مثل الان، خیلی کسا پیدا میشن می پرسن شما پزشکا مگه چیکار می کنین که اینهمه پول می خواین!

الان من می پرسم:
چه کسی هست که بفهمه جوون همسن و سال ما 5 سال است تفریح نداره؟!
چه کسی هست که بفهمه ما بهترین سال هایی که هرکسی تو زندگیش داره را در این راه گذاشتیم؟!
چه کسی هست که بفهمه ما از حقی که خانواده در وقت روزانه ما دارن زدیم و مادام العمر به اون ها بدهکاریم؟!
چه کسی هست که بفهمه ما از همین الان مورد اتهام کسب درآمد از رنج مردم هستیم؟!
و خیلی سوالات دیگر...

من با چشم بسته تو این راه نیومدم. اما حاضر نیستم در برابر بعضی حرف ها هم کنار بنشینم!


یلدا مبارک...

امروز راندهای داخلی ما به پایان رسید. افت و خیزها، و پستی و بلندی های زیادی داشت. خاطرات تلخ و شیرین زیادی برایم رقم خورد از بدرفتاری ها گرفته تا انسانیت آدم های نیک. اما بالاخره هرچه بود گذشت. از داخلی به قلب بسیار علاقه مند شدم. بسیار مبحث شیرین و حساب و کتاب داریه. به خصوص این چند مدت خواندن الکتروکاردیوگرام را خیلی تلاش کردم که خوب یاد بگیرم و حتی تا حدی توی این زمینه جلو رفتم که Approach to wide QRS tachycardia را به شکلی تخصصی دنبال کردم.

در کل این چند ماه خوب اما زود گذشت. امیدوارم راندهای جراحی هم به خوبی شروع بشه و لحظات خوبی را طی کنیم.


بی ربط ها: فکر کنم این سه ماه تنها دوره ای از تحصیلاتم بود که هر روز صبح، صبحانه می خوردم و کلاس می رفتم!!!

اگر فرصتی دوباره بهم دست بده حتما دوباره بخش قلب خواهم رفت...


از فردا 93/9/9 ما و گروه دیگری از دوستان، خودمان را به بخش غدد بیمارستان الزهرا معرفی می کنیم. هنوز استاد ما برای غدد مشخص نیست! امیدوارم بتوانیم این راند پایانی را به خوبی بگذرانیم!!!


ادامه نوشت اول 93/9/9:

امروز صبح که روز اول بخش هم بود، از فرط خستگی یک ساعت دیرتر از وقت مقرر بیدار شدم! با دستپاچگی و عجله زنگ زدم بخش غدد هماهنگ کردم که دیر میام و تمام نگرانی ام هم این بود که مبادا بعد از استاد وارد بخش بشم. با بدبختی خودم را رسوندم بیمارستان. در کمال ناباوری دیدم که فقط یک مریض داریم که اون هم دوستان دیده و مدیریت کرده بودند. بعد رفتیم درمانگاه غدد. یک وضعیت نابسامانی داشت. اصلا نمی فهمیدیم که باید چیکار کنیم. ساعت حدودا ده صبح هم آف شدیم و من رفتم بخش نفرولوژی که خانم دکتر صیرفیان را ببینم و عملا امروز ما به جای غدد بیشتر نفرولوژی و روش خواندن نمونه سدیمان یاد گرفتیم!!!

نمی دونم! با این تاخیر بی بدیل صبحم و وضعیت بغرنج ما در درمانگاه، احساس خوبی به راندهای غدد ندارم.


ادامه نوشت دوم 93/9/10 :

امروز واقعا بد بود. اصلا هیچ آموزش مشخصی برای ما در این بخش در نظر نگرفته اند! وظیفه و کار ما معلوم نیست که چیست! تصمیم گرفتم دیگه اصلا به غدد فکر نکنم، حتی اگر شد راندها را هم نرم و بشینم درس های قبل را که خوب نرسیدم وقت بگذارم بخوانم!

همیشه انتقاد صریح من به آموزش پزشکی در دانشگاه های بزرگ این بوده که به چه دلیل عقلی یا حتی نقلی دانشجویان پزشکی را به بیمارستان های تخصصی و فوق تخصصی ریفرال می فرستند تا بیماری های نادر و بعضا بسیار پیچیده ببینند اما از تشخیص و مدیریت بیماری های اورژانس و شایع تر باز بمانند و یاد نگیرند. مثلا در همین بخش غدد، سندروم کوشینگ واقعا نادره اونوقت ما باید این بیماری را یاد بگیریم در صورتی که دیابت و بیماری های تیروئید را اصلا یاد نگرفته باشیم؟!

خب ما را بفرستید بیمارستان های کوچکتر یا فقط در درمانگاه مریض ویزیت کنیم. این بخش ها ذره ای به درد نمی خورد!!!


ادامه نوشت سوم 93/9/17:

از دیروز اتند ما توی بخش عوض شد! یکم شرایط تغییر کرده و ما داریم بالاخره یه چیزایی را یاد می گیریم. کاش شرایط خوبِ خوب پیش بره!!!


ادامه نوشت آخر 93/9/24:

امروز بخش غدد و درپی آن کلا راندهای داخلی به پایان آمد.


پایان...