بایگانی خرداد ۱۳۹۴ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

آخرین مطالب
logo-samandehi

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

کریستوفر لی بازیگر نقش های دراکولا مُرد! البته من هیچکدوم از فیلم های دراکولا را ندیدم ولی خب این آدم بازیگر نقش سارومان توی سه گانه هابیت و سه گانه ارباب حلقه ها بود حالا اینا اصلا مهم نیست. فیلم ارباب حلقه ها تنها فیلم خارجی هست که سه بار دیدم و اگر فرصت دیگری هم باشه حاضرم به صورت سریال هابیت و ارباب حلقه ها دوباره ببینم، البته این هم مهم نیست مسلما! کل حرفی باید بگم اینه که جایی خوندم این آقا کریستوفرِ پیر، همیشه در طول زندگانی ش ناراحت بوده که چرا همه اون را به خاطر نقش منفی دراکولا می شناسن خب معلومه وقتی یه نقش خشن را نه یکبار بلکه چند بار بازی می کنی انتظاری غیر از این نمی توان داشت. باید مثه اکبر عبدی باشی همه جور نقش مثبت و منفی، جدی و طنز بازی کرده و هرکسی یه چیزی که دوست داره ازش به یاد داره!!!

یکم هم درباره دراکولا بگم که این آقا اسمش کنت دراکولا بوده. اینجوری که من فهمیدم زمان های دور در رومانی زندگی می کرده. مردم اون ناحیه به عنوان قهرمان می شناسنش چون جلو حمله عثمانی ها مقاومت کرده بوده حسابی. اما یه بدی کوچیکی که داشته اگه کسی مخالفش بوده خونشو تو شیشه می کرده یعنی خلاصه فجیع اینا را می کشته!  این کاراش هم باعث شده که یه نویسنده خیال پردازی اومده داستان اغراق آمیز کذایی را درباره این بیچاره ی دست از دنیا کوتاه نوشته دیگه اینم بالاخره نوعی حکومت داری هست شاید نشه ایراد گرفت. الانم هستن کسایی که همینطور حکومت می کنن. شاید کسی را نکشن اما اینقدر بهت میگن تازه به دوران رسیده، از جای محدود تغذیه شونده، اصلا برو جهنم و حرف های زشت و تحقیرهای دیگه که تفاوتی با کشتن نداره. بگذریم...

خوب کریستوفرِ مرحوم، در فیلم ارباب حلقه ها هم یادته تو اون نبرد اپوکالیپس گونه اومدی به جای همراهی با نیروهای خیر خودتو با کله انداختی تو چاه اون سایرون پلید. هرچند نویسنده داستان اینجوری خواسته اما کارت خیلی زشت بود به خصوص اونجایی که داشتی بدبخت گاندولف را کتک می زدی! اصلا از دستت ناراحت شدم. ناگفته هم نماند اینقدر خب بود که گاندولف اومد جاتو گرفت.

در آخرین بحث هم باید بگم که دستت درد نکنه این نقشا را بازی کردی با اینکه نمی دونم چرا و چطور فیلم هایی به این گرونی را ما راحت و مفت مسلم از این و اون می گیریم و می بینیم بدون ریالی پول.


پ.ن: Post-exam mania !!!

حرفی برای گفتن نیست. یعنی در حرف گفتن نیست.
یه کلیپ هست توی نشرها و بازنشرها ببینید...


پ.ن: نمی دانم چرا اینقدر پست اطفال را مهجور گذاشتم!!!

قبلا درباره هجرت ها گفته بودم. هجرتی به بزرگی همه اینها در پیش است. عده ای فراموش خواهند شد برای همیشه. عده ای را به بایگانی می سپارم. عده ای تغییری نخواهند دید و به تعداد اندکی نزدیکتر خواهم شد. ساعت صفر این حرکت را خیلی نزدیک احساس می کنم.


پ.ن: زلزله ای بزرگ در راه است!!!

هر انسانی به دنیا می آید و مبعوث می شود تا بت ها را بشکند، هجرت کند، شهر خود را بسازد، بجنگد، امام شود، در محراب ضربت بخورد، صلح کند، قیام کند، مکتبش را تاسیس کند، مسموم شود، زندانی شود، غایب شود، آخرالزمانش برسد، ظهور کند و قیامش را تمام کند و رجعت کند، هرکسی در عمر شاید چند دهه ای اش باید چندهزار سال زندگی کند...

نیمه شعبان مبارک! هرچند با این تبریک ها چیزی عوض نمیشه. آهنگ  زیر را هم بشنوین قشنگه:



امروز بخش زنان به پایان رسید و امتحان تئوری و عملی این بخش را هم دادیم. نمی دانم چرا خیلی خسته ام اما چاره نیست. از فردا آغاز اطفال!


94/3/11 : باز هم تاریخ زدن و وقایع نگاری ما شروع شد.اولین نکته که برام قابل توجه، فاصله 32 کیلومتری بیمارستان امام حسین تا منزل است! امروز روز اول بود و گروه بندی و قرعه کشی. دوست داشتم اول بیفتم درمانگاه که همینطور شد. فقط نمی دونم این مسافت را چطور باید تو ماه رمضان و گرمای این ماهها تحمل کنم!


94/3/28 :  امروز رفته بودم بیمارستان امام حسین، روزهای قبل بچه ای را ویزیت کرده بودم که به صورت ناگهانی پس از عمل جراحی شکم دچار کاهش قدرت حرکتی نیمه چپ بدن، آفازی و بی اختیاری ادرار شده بود، هیچ نشان و دلیلی بر علت این اتفاقات در دسترس نبود حتی در CT-Scan و MRI! مادر این پسربچه خیلی نگران بود و داخل اتاق و کنار تختش نشسته بود و قوت قلب و امید به پسرش می داد. دیده بودم که مادر گاهی وقتا از اتاق میاد بیرون و تو راهرو قدم می زنه. یه بار دیدم ایستاده کنار راهرو و داره گریه می کنه. به یکی از دخترای کلاس گفتم که بره ببینه چرا اینقدر مادر ناراحته و اگه بتونه دلداری بده بهش. معلوم شد که بخاطر پسرش خیلی تحت فشاره. حالا امروز اون پسر بچه را دیدم که داره توی لابی طبقه سوم بیمارستان از اینور به اونور میدوه و از دست پدر و مادرش فرار می کنه! رفتم جلو گفتم بهش چطوری مرد بزرگ اصلا منو نشناخت. البته روپوش نپوشیده بودم شاید بخاطر این بود! اما مادرش دیدم شناخت در کلام و نگاهش خوشحالی و شادمانی موج می زد. اطفال واقعا رشته ای که احساسات آدم های زیادی درگیر میشه و تمام توجه و نگاه به اینه که چه کلمات امیدوار کننده یا مأیوس کننده بر زبان پزشک میاد...

الان ساعت 3:30 صبحه. سرویس blog.ir یه سری کمبودهایی در ایجاد تگ های برنامه نویسی داره که برای توسعه پوسته های وبلاگ خیلی زیاد ذهن وبلاگ نویسو به کار می گیره. این هم خوبه هم بده. مثلا برا من خوبه چون می تونم با توجه به وقتم هرچند کم، سواد اندک برنامه نویسیم را به کار بگیرم. برای بعضی ها هم بده چون شاید حوصله شو نداشته باشن یا کمی کم از برنامه نویسی بلد باشن!

خلاصه الان یک ساعت از وقت منو گرفت! حدود بیست خط برنامه نوشتم برا یه چیز کوچیک مثلا اگر اینجا را کلیک کنید صفحه باز که شد از اول مطالب بخش زنان نمایش داده میشه و قابلیت آدرس دهی به هرجای نوشته ها هست.خب این قابلیت خیلی کوچکی هست و شاید خیلی هم خنده دار باشه براتون اما سختی کار جایی بود که بخوای از فضای استاتیک html، قابلیت آدرس دهی داینامیک را با زبان javascript در بیاری! چون هر لوپی از بارگذاری نوشته که به آخر می رسید باید یک ID جدید برای مطلب بعد خودکار ساخته می شد و این وقتم را گرفت اما بالاخره در اومد!!!

یکی از دوستان مهندس تماس گرفته، شادی و سرور که امتحانای ما را جلو انداختن که به ماه رمضون نخوره.

ما حرفامونو به کی بزنیم که ماه رمضون باید بریم اطفال!

پ.ن: گفته بودن آمار مصرف دخانیات در جوانان بالا رفته ما باور نمی کردیم!