بایگانی تیر ۱۳۹۴ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دیشب عروسی دوستم بود. مراسمی سراسر شور و پر از معنویت. من و مهدی دوست چندساله و همگروهی دوره های کارآموزی بیمارستان هستیم. اینقدر خوشحال و ناراحت بودم که سرازپا نمی شناختم. اصلا نمی تونستم یکجا بند بشم. هرجا می رفت و من می تونستم همراهش باشم همراهش بودم! هرکس نمی شناخت فکر می کرد من برادر دامادم! البته خب واقعا برای من هم تفاوتی نداشت برادرم بود دیگه. تمام و کمال خاطرات این چندسال را همان شب مرور کردم. مسافرت هایی که از شرق تا غرب ایران با هم رفتیم! تمام روزهای سخت و آسان بیمارستان ها که همراه هم بودیم تمام خوشی ها خنده ها  و ناراحتی هایی که در کنار هم بودیم. بسیار خوش گذشت. امیدوارم مهدی عزیزم هیمشه خوشبخت باشه...


پ.ن: فکر نمی کردم مهدی را اینقدر دوست داشته باشم!!!

خوشحالم که فهمیدم هرکسی ارزش ندارد که بخواهی باهاش خوب باشی.

خوشحالم سناریویی که چیده بودم با اینکه پیچیده بود اما دقیق اجرا شد و خدا را شکر می‌کنم توانایی شناخت و پیش‌بینی آدم‌ها را بهم داد تا بتوانم خودم را نجات بدم.

خوشحالم از اینکه خودم را از خودم و دیگرانی که قصد داشتند نفسم را تصاحب کنند فراری دادم.

خوشحالم که همه چیز تمام شد و زندگی به روال خودش برگشت و من سبک‌بار بدون این‌که کسی بر دوشم سنگینی بگذارد به سمت ساعت صفر در حرکتم.

هیچ‌کس ارزش ندارد. تلاش می‌کنم کسی را به زندگی‌ام راه ندهم تا مجبور نباشم برای بیرون کردنش سختی بکشم. من هیچکس را نمی‌خواهم که باشد. همه‌گی بروند برای خودشان و دیگران باشند. من کسی را نمی‌خواهم. خدایا من فقط با تو راحتم. متشکرم کسانی را که خودت می‌دانی به هیچ دردی نمی خورند و فقط مایه عذاب و بطالت بودند، از من دور کردی.


پ.ن: خدایا همه چیز را به تو می سپارم از دست دزدان انسان دزد.

پ.ن: عید مبارک! ان‌شاالله نماز عید سال آینده واجب باشد.

پ.ن: آزادی از بند خود و دیگران...

تموم و فراموش.


خداحافظ


پ.ن: تلفیق نامتوازنی از مهربانی و سنگدلی!

میگن هربار به کسی بدبین بشی و اون بفهمه که بهش بدبینی اون‌قدری به رابطه‌تون ضربه می‌خوره که هزاران حرف و کار محبت‌‌آمیز دیگه درستش نمی کنه.

می خواهم خوش‌بین باشم و انتظار دارم کسی به من بدبین نباشد...

من که دیگر برایم فرقی نمی‌کند هرکسی چطور درباره‌ام فکر کند. به قولی خاک را هر چه بکوبی همان خاک است. اما حداقل خودم الان می‌دانم چه وضعیتی دارم و نیازی هم نیست برای کسی توضیح دهم. اما چیزی که سخت است این‌که تنها باشی و دیگران فکر کنند دوستی‌های عمیقِ مخفیانه و حتی علنی داری!
دیگر پاسخی به هیچ توهین و بدبینی و زخم‌زبانی نمی‌دهم. هرکسی هرچه دلش می خواهد بگوید. تیر زهرآلود بر تن سنگ بی‌اثر است. اگر با این حرف‌ها راحت می‌شوند لااقل آن‌ها راحت باشند.

پ.ن: بگویید...

اولین جبران اشتباه کی هست؟ وقتی جلو ادامه یافتنش را بگیری. من نگذاشتم اشتباهات بیشتر طول بکشد. هرچی دوری می‌کردم یهو ناگهان بدون که بخواهم نزدیک می‌شد و اشتباه عمیق‌تر وعمیق‌تر. من واقعا از جایی به بعد فهمیده بودم که دیگر نمی‌شود و نمی‌توانم و نمی‌خواهم اشتباه را ادامه دهم اما به خاطر مهرورزی صادقانه‌ام نمی‌خواستم کسی و یا دلی را بشکنم ولی نشد که نشد و همینطور به من نزدیک‌تر می‌شد. از درون، دلم که تلاش می کردم از سنگی بودنش کم کنم را شکستم و نخواستم دیگر نرم شود و از ناچار زیر همه چی زدم. خودم را نابود کردم تا کسی دیگر آغازی به وسعت پایان را شروع کند.

خوشحالم و ناراحت. خوشحالم که اشتباه تمام شد و ناراحتم که...

من همه چیز را خراب کردم اما اگر دیرتر می شد و موعدی که نباید می رسید، شاید دیگر جای خراب شدن را نابود شدن می‌گرفت و من از این می‌ترسیدم.

پ.ن: می خواستم این وبلاگ را حذف کنم اما دیگر نیازی نیست. چند روز استراحت می‌کنم و به حالت عادی برش می‌گردونم.
پ.ن: بعضیا وقتی بهشون فشار میاد گریه می کنن بعضیا شروع به نوشتن می کنن. من طبق عادت الگوریتم و فلوچارت کار می کنم! تعلیق وبلاگ هم به خاطر کار کردن روی یه دونه از این الگوریتم ها بود. یعنی وبلاگ آزمایشگاه این الگوریتم بود. فکر کنم خب در اومد!
پ.ن: مطلب مخاطب منحصری ندارد...(دقت کنید)

امشب شب قدر بود. همه دعا و قرآن خوندن. من هم خوندم اما نه دعا و قرآن بلکه بیماری‌های عفونی کودکان و نوزادان! میگن برای قرآن برسرگرفتن هر صفحه‌ای باز بشه تا حدودی شمایل تقدیر اون سال توش نمایانه. من که قرآن برسرنگرفتم اما اگه این شامل همه کتابا بشه فکر کنم سپسیس نوزادی شاملم بشه! خب از این حرفا و مزاحا بگذریم. امشب خیلیا را دعا کردم. اونایی که قهر کردن و رفتن، اونایی که نتونستم انتظاراتشون را برآورده کنم، اونایی که ازم متنفر شدن، اونایی که گفتن من لیاقت ندارم!، اونایی که دوستشون داشتم، اونایی که دوستشون دارم، اونایی که دوستشون نداشتم، اونایی که دوستشون ندارم!، آشنایان، نزدیکان و دوران و خیلیا دیگه. فقط نمی‌دونم دعایی که پای فصل عفونی نلسون بشه چقدر بالا میره اما حداقل تلاشمو کردم دیگه.


پ.ن: کلا فراموشم شد دعایی هم برا خودم بکنم. ایشالا که بقیه دعای خیری برا ما کرده باشن!
پ.ن: تقدیر خیلیا با کنکوری که امسال دادن یا سال آینده می‌دن گره خورده. امیدوارم بهترین تقدیر براشون باشه.
پ.ن: ساعت صفر در راه است...

ساعت صفر، لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شود. تمام رابطه‌های مجازی و واقعی دست‌خوش تغییر خواهندشد. رابطه با خالق و مخلوق، رابطه با خدا و انسان و جنبندگان و جمادات. پیش‌لرزه‌های زلزله‌ای بزرگ به وسعتِ حیاتِ آدم را دارم احساس می‌کنم. تمام معادلات به‌هم خواهدریخت و از نو نوشته خواهد شد. ساعت صفر ترسناک است ولی پایان تمام ترس‌هاست...

قصه آینده‌نگری و انتظارات ما بسی دلگیر است.


پ.ن: یه آهنگ جدید گذاشتم از اینجا بشنوید. قصه ما تو این آهنگ میگه.

پ.ن: چون بعضی ها مغرضانه و موذیانه تو اینستاگرامم سرک می کشیدن فعلا دیگه رو وبلاگم نمی ذارم باشه.