بایگانی شهریور ۱۳۹۴ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

از یک حدی که بگذرد دیگر خستگی با استراحت رفع نمی‌شود؛ بعضی شب‌ها فکر می‌کنی چقدر خوب بود الان که چشمت بسته شد دیگر هیچوقت باز نشود و همه‌چیز تمام. از یک حدی که بگذرد دیگر هیجان آمدن پاییز را هم نداری، دیگر قدم زدن برایت تکراری می‌شود؛ ترجیح می‌دهی به دیوار اتاقت زل بزنی تا به گل‌های حیاط؛ می‌خواهی بخوابی تا زجر بیدار بودن نکشی. از یک حدی که بگذرد دیگر نمی‌خواهی از کسی کمک بگیری، نمی‌توانی با کسی صحبت کنی؛ دنیا در پیش چشمانت پوچ‌تر از چیزی که هست، می‌شود و در آخر خدایی نمی‌بینی که نجاتت دهد و اینجاست که مرگ فرارسیده...

کجایی که فکرم با تمامش تو را می‌خواند.


پ.ن: حدیث نفس. کمی با خودم حرف می زنم!

پ.ن: پیام می گذارین راهی هم برای جوابش بگین…

پ.ن: جواب نظر خصوصی کلیک کن.

همیشه دوست داشتم موسیقی روی زمینه وبلاگم پخش بشه. اما خب صرفا من دوست داشتم شاید کسی که میاد مطلب بخونه دوست نداشته باشه یا غیرمنتظره با موسیقی روبرو بشه که برای همه خوشایند نیست. شده که خودم وارد وبلاگی شدم ناگهان صدای موسیقی بلند باعث تشویش ذهنم شده و بدون اینکه چیزی از مطالب خونده باشم صفحه را بستم!

خب تصمیم گرفتم مشکل را حل کنم. یه اسکریپت طراحی کردم که اجازه بگیره! تا وقتی هم که صفحه بازه اجازه پابرجاست ولی بعد بسته شدن دوباره اجازه می گیره…



هرچه زودتر برگرد؛ با موفقیت های بیشتر برگرد حسابی با هم کار داریم…

مهمانی بودم. مهمانی دونفره به میزبانی مجید آقا! بسیار خوش گذشت. من کمی بدقول که نمیشه گفت کمی گیر بودم و تا ساعت 8:30 نتونستم برسم خونشون. هروقت به هم می‌رسیم بحثمون درباره مسائل علمیه. امشب چقدر درباره رشته‌های مختلف صحبت کردیم. علوم پایه، پزشکی، داروسازی و... . متفقا نظرمون این بود که علوم پایه علم مولد و گسترش دهنده مرزهای دانشه. پزشکی و خانواده اون هم صرفا مصرف کننده علم! درباره شرکت های بیوتکنولوژی بین‌المللی، مقالات علمی صحبت کردیم.

خلاصه بعد از مدت‌ها ملاقات یه دوست خوب بسیار خوش گذشت...

در این‌جا روی بعضی‌ها بسته است...

شاید کسانی که از در مسائل خصوصی سرک می کشند.

خسته شدم. دیگه نمی تونم درس بخونم. خسته ام. مدت زیادی است که هیچ استراحت بدون دغدغه ای نداشتم. راندمانم پایین اومده. می دونم حق خسته شدن ندارم اما دیگه دست خودم نیست. نمی دونم باید چیکار کنم. قیمت این فشارها و خستگی ها چقدر است؟

راهرو بیمارستان: در افکارم غرق بودم داشتم می‌رفتم به سمت راه پله. روپوش سفید هم نداشتم و لباس عادی بیرون تنم بود! یه نفر از یکی از اتاق‌های بستری بیمار صدا زد: "آقا شما". در حین که داشتم به طرف صدا برمی‌گشتم ببینم کیه فکر کردم حفاظت فیزیکی بیمارستان هست و احتمال داده من همینجوری دارم بیکار اینجا می‌چرخم! و جمله‌ی همیشگی " آقا دانشجو پزشکی هستم!" را آماده کرده‌بودم که بگم. دیدم دکتر سجادیه است. لبخندی زدم و نگاهم را به زمین انداختم و رفتم در اتاق ایستادم. استاد گفت:" بیا داخل." اشاره کردم به خودم گفتم:" استاد روپوش همراهم نیست." خندید گفت:" میگم بیا داخل بهانه نیار." رفتم کنار بقیه دانشجوها ایستادم. احساس بیگانگی می کردم. همه روپوش داشتن اما من با لباس شخصی بین‌شون بودم. استاد گفت:" خب بگو پنتاد TTP چیه؟!" منم شروع کردم به جواب دادن:" تب، ترومبوسیتوپنی، آنمی همولیتیک میکروآنژیوپاتیک، افزایش کراتینین، اختلالات عصبی." استاد گفت:" خب حالا توضیح بده چطور." مکانیسم هم توضیح دادم. استاد گفت:" می خواستم بدونم هنوز یادته!" منم صرفا یه لبخند زدم. رو کرد به بقیه گفت:" سوال هم که می پرسم از شما، باید برم یکی از تو راهرو پیدا کنم بیاد جوابشو بگه! برید برا روز آینده نفری 100 بار پنتاد TTP را بنویسید بیارید تا یاد بگیرید!" خداحافظی کردم و استاد هم با همان لبخندهای همیشگی جواب داد و بدرقه کرد تا در خروجی بخش! نفرولوژی بسیار عالیه...

وای چقدر وقت بود اینجا نیامده بودم.

این چند مدت چقدر زود ولی دیر گذشت!

مدت زیادی از این چند روز را بخش نفرولوژی بودم. با استاد عزیز دکتر سجادیه. یادم نمی‌ره روزی که مشخص شد استادم کیه رنگ از رخسارم پرید! چقدر ناراحت شدم که با استادی به این سخت‌گیری افتادم. دوست داشتم با خانم دکتر مرتضوی بیفتم. همش می‌گفتم خدایا حالا آقای دکتر سجادیه میاد آبروی ما را جلوی مریض و اینترن و رزیدنت می‌بره و هی می‌گه که چرا هیچی بلد نیستی. روز اول رفتم بخش مریضا را ویزیت کردم. اینترن‌هامون را پیدا کردم. خانم دکتر محمدصالحی و آقای دکتر شاه‌محمدی (هروقت اتیکتش را می دیدم یاد مجید می‌افتادم.). خودمو معرفی کردم و اونا هم خوش‌آمد گفتن. رفتم کنار راهرو دستامو کردم تو جیب روپوشم تکیه دادم به دیوار. ایستاده بودم و در تخیلات و فکر این‌که این چند روز چه بر ما قراره بگذره. به خودم اومدم دیدم یکی جلوم وایساده داره صدا میزنه: " آقای دکتر، آقای دکتر!" حواسم جمع شد و تکیه مو از دیوار گرفتم و صاف ایستادم دیدم خانم دکتر محمدصالحی هست. گفتم: "من هنوز دکتر نیستم به من نگین دکتر." پرسید: "چیزی ناراحتتون کرده؟!" گفتم: "این استاد سخت‌گیره نمی‌دونم چطور باید تا پایان ماه دووم بیارم." گفت: " شما که امروز روز اولته هرچی پرسید بگو بلد نیستم برا فردا می‌خونم." منم گفتم: "باشه."

نیم ساعت گذشت و راند شروع شد. روز اول با اپروچی که خانم دکتر گفته بود گذشت. از همون روز اول تصمیم گرفتم شروع کردم محکم نفرولوژی هاریسون را خوندن و روزها از پی هم می‌گذشت و روزبه‌روز پیشرفت را با کمک استاد عزیز احساس می‌کردم. روزهای آخر دیگر کار ما حسابی بالا گرفته‌بود. استاد توی راند دعوت می‌کرد جای خودشون را به من می‌دادند و می‌گفتند این مبحث را برای اینترن‌ها توضیح بده! برای اولین بار بود که می‌دیدم استادی دانشجویش را "دکتر" صدا می‌زد. مطالب مختلفی را با هم بحث می‌کردیم و دیدم که استاد با تمام سخت‌گیری‌ها اگر درست مطالب را ارائه بدی چقدر باهات راه میان و خودشون هم چیزایی بهت یاد میدن که توی هیچ کتابی نیست. اینقدر این استادِ بااخلاق ما را دوست داشت که یک روز مرخصی تشویقی هم داد. مرخصی‌ای که از تمام مرخصی‌هایی که تا حالا گرفته‌بودم بهتر و شیرین‌تر بود. روز آخر هم کنفرانس RPGN را ارائه کردم و مطمئنا هروقت یاد این روزها بیفتم به نیکی یاد خواهم کرد. از بهترین نفرولوژیستی که تا حالا دیدم "دکتر سجادیه" و از مهربان ترین و خوش اخلاق ترین اینترن ها. این‌طور بود که راندهای نفرولوژی برای من بسیار خاطره انگیز شد و این روزها برنمی گردد. حیف...


پ.ن: عَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ.