بایگانی مهر ۱۳۹۴ :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

آخرین مطالب
logo-samandehi

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

خوب خوشحالم که بالاخره اخراجم کرد...

الان راحت میرم پی زندگی خودم. کامل میرسم به درسم، خدا را چه دیدی شاید رفتم دنبال ازدواج!!!


پ.ن: ازدواج؟! در حد یه شوخیه اما یه شوخی حداقل نصفش جدیه. جدی بگیرید!

من تا حالا چیزی نداشتم که اندازه کل دنیا برام ارزش داشته باشه. دارم به این فکر می کنم اگه برفرض اینجور چیزی یا کسی پیدا بشه من چه رفتاری ممکنه داشته باشم

نتیجه که رسیدم این بود که دنیا زندونه و اگه چیزی یا کسی دنیای من بشه من زندانی اون میشم و کیه که زندان دوست داشته باشه؟ زندانم رو می شکنم. باید یه نفر پیدا بشه که آخرتم باشه!

دوستی داشتم که الان فارغ التحصیل شده. هروقت با هم بودیم خاطره ای داشت که برام تعریف کنه. می گفتم به خودم این پسر سنش از من خیلی بیشتر نیست چطور اینهمه خاطره تعریفی داره؟

می گفت خاطره هام همه ش برا کشیک هایی که رفتم. منم فکر می کردم خب 16 ساعت توی بیمارستان بودن مگه میشه اینهمه اتفاقات بیفته؟ این حتما خاطرت کسای دیگه را هم میاد برام میگه به نام خودش…

دیشب به اندازه یک کتاب خاطرات اتفاقات مختلف توی 16 ساعت تجربه کردم. الان کامل درکش می کنم…

من شخصا سوادم در حد کتابایی که خوندم. دیشب بیماری را دیدم که مرز و حدود درسایی که خوندم را درنوردیده بود! pH خونش 6.9 شده بود و بیکربنات خونش 4. در کتاب ها این ها مغایر با حیات است.

خسته شده بودم واقعا!!!

در آتش…

یادم هست قبل از نوروز 94 مطلبی درباره نوروز گذاشتم که گفتم چه اتفاقاتی دارد برایم می‌افتد.

امروز هم عید غدیر بود و دیشب دوباره کشیک! چقدر سخت و منهدم کننده‌بود که کشیک شب عید با یه CPR ناموفق شروع بشه و هرچی تلاش کنی مریض برنگرده. بعدش زن و شوهری که هر دو از سادات بودن به‌خاطر یه بحث خانوادگی هر دو خودکشی کرده‌بودند و شب عید سادات آورده بودنشون بیمارستان. جوانی که با مصرف زیاد الکل آمده‌بود و بوی الکلش تمام بخش را برداشته‌بود! دختر 18 ساله که با مصرف قرص اقدام به خودکشی کرده‌بود و آدمهای دیگری که هرکدام شاید داستان غم‌انگیزی داشته‌باشند.

تبریک‌های عیدی که کادر درمان آنجا به هم تحویل می‌دادیم بیشتر مثله دست‌انداختن و مسخره ‌کردن همدیگر بود تا تبریک گفتن...

دیشب کشیک بخش پزشکی قانونی و مسمومیت بودم! همش یاد شرلوک هولمز می‌افتادم. باید مثله کارآگاه‌ها و یا بازجوها از مریض و همراهانشون حرف می‌کشیدی!با هم‌کشیک‌هامون نقش پلیس بد و پلیس خوب بازی می‌کردیم. اصلا فکر نمی‌کردم توی هیچ رشته‌ای از پزشکی اینجور نیاز به عملیات روانی باشه!!! و تازه فهمیدم چطور می‌شه روان کسی را بکار گرفت که مجبور بشه همه اطلاعاتی در اختیارت بذاره.

یه چیز جالب‌تر نقش "دایه مهربان‌تر از مادر" بود که حرص می‌خوردم و مجبور بودم به خاطر مسئولیت پزشکی و انسانی بازی کنم. نمی‌دونم آدمی که جون خودشو دوست نداره و اقدام به خودکشی کرده حالا چرا ما باید جونشو دوست داشته باشیم و برا نجاتش خودمون را به آب و آتش بزنیم.

آقا پسری اومده‌بود حدود 160 عدد قرص از دسته‌های مختلف دارویی به قصد خودکشی خورده‌بود. مادرش همراهش بود و به ما گفت آن‌چنان اذیتش بکنید که دیگه از این غلطا نکنه! گفتم خانم محترم این‌جا بیمارستانه ما هم داریم تلاش می‌کنیم فعلا اتفاقی برا پسرتون نیفته. شکنجه‌گاه نیست ما هم شکنجه‌گر نیستیم.( دایه مهربانتر از مادر!) خلاصه براش لوله معده گذاشتیم و لاواژ شروع کردیم. 20 بار حدود 100cc آب از یه لوله به قطر کمتر از 5mm وارد معده کردیم و هربار خارج کردیم. انگشت شستم واقعا درد گرفته‌بود. دانه های قرص تکه تکه از لوله خارج می‌شد. اون آخرا دیدم که بچه بیچاره هیپوترمی داره می‌شه. دست زدم به دستش یخ کرده‌بود. گفتم آب ولرم بیارن که سه بار آخر را با اون انجام بدیم. از بس سرپا ایستاده بودم کف پام درد می‌کرد. کمرم قفل شده‌بود. فردا باید برم ببینم حالا چندساعت تلاش ما چه نتیجه ای داشته...

یه دختر خانم دیگه‌ای هم بود که حدود 20 عدد از یک قرص خورده با یه حال بدی اومده‌بود. هرکار کردیم راضی نشد براش لوله معده بذاریم چون دماغشون را برای زیبایی عمل کردن و می ترسیدن لوله را از بینی رد کنن! هرچی اصرار کردیم دارو داره وارد بدنت میشه آثار بدی می‌ذاره اجازه بده کارمون را انجام بدیم اما دماغشو بیشتر از جونش دوست داشت. شارکول دادیم بخوره اما اونم نخورد چون رنگش سیاهه و حس بدی بهش القا می‌کنه! منم یه لحظه از کوره دررفتم گفتم پس اومدی اینجا چیکار کنی؟ اومدی ما تماشا کنیم چطور حالت بدتر می‌شه؟ رضایت بده برو خونه(خیلی خودمو کنترل کردم که بهش نگفتم اومدی اینجا بمیری ما رو بدبخت کنی؟!). جالبه که بلافاصله رضایت داد و رفت!!! خدا کنه نمیره ولی اگه مُرد هم دیگه کاری نمی‌تونستیم بکنیم. بنده خدا خانم دکتر میرزاخانی اینترن بخش هم با روی خوش و طمأنینه بهش می‌گفت اگه خواهر خودم بود اصلا اجازه نمی‌دادم بره اما اصلا انگار با سنگ حرف می‌زد.


پ.ن: اسم داروها را ننوشتم. بدآموزی داره!!!
پ.ن: دایه مهربانتر از مادر بودن خیلی سخته...

امروز تا ظهر فقط تونستم بایستم. بعد افتادم دیگه…

شیفتم را با یه نفر دیگه عوض کردم.