از حد گذشت :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

از یک حدی که بگذرد دیگر خستگی با استراحت رفع نمی‌شود؛ بعضی شب‌ها فکر می‌کنی چقدر خوب بود الان که چشمت بسته شد دیگر هیچوقت باز نشود و همه‌چیز تمام. از یک حدی که بگذرد دیگر هیجان آمدن پاییز را هم نداری، دیگر قدم زدن برایت تکراری می‌شود؛ ترجیح می‌دهی به دیوار اتاقت زل بزنی تا به گل‌های حیاط؛ می‌خواهی بخوابی تا زجر بیدار بودن نکشی. از یک حدی که بگذرد دیگر نمی‌خواهی از کسی کمک بگیری، نمی‌توانی با کسی صحبت کنی؛ دنیا در پیش چشمانت پوچ‌تر از چیزی که هست، می‌شود و در آخر خدایی نمی‌بینی که نجاتت دهد و اینجاست که مرگ فرارسیده...

کجایی که فکرم با تمامش تو را می‌خواند.


پ.ن: حدیث نفس. کمی با خودم حرف می زنم!

پ.ن: پیام می گذارین راهی هم برای جوابش بگین…

پ.ن: جواب نظر خصوصی کلیک کن.

نظرات  (۱)

بزرگترین رهبران از قلب بحران ها پدید می آیند دکتر، فکر کنم جمله  از جان سی ماکسول هست