امید :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

دیشب عروسی دوستم بود. مراسمی سراسر شور و پر از معنویت. من و مهدی دوست چندساله و همگروهی دوره های کارآموزی بیمارستان هستیم. اینقدر خوشحال و ناراحت بودم که سرازپا نمی شناختم. اصلا نمی تونستم یکجا بند بشم. هرجا می رفت و من می تونستم همراهش باشم همراهش بودم! هرکس نمی شناخت فکر می کرد من برادر دامادم! البته خب واقعا برای من هم تفاوتی نداشت برادرم بود دیگه. تمام و کمال خاطرات این چندسال را همان شب مرور کردم. مسافرت هایی که از شرق تا غرب ایران با هم رفتیم! تمام روزهای سخت و آسان بیمارستان ها که همراه هم بودیم تمام خوشی ها خنده ها  و ناراحتی هایی که در کنار هم بودیم. بسیار خوش گذشت. امیدوارم مهدی عزیزم هیمشه خوشبخت باشه...


پ.ن: فکر نمی کردم مهدی را اینقدر دوست داشته باشم!!!