جهادی... :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل دهم: حسرت پنهان‌شده ...

پاک‌نوشته

فصل دهم: حسرت پنهان‌شده ...

آخرین مطالب
logo-samandehi

این دفعه از جهادی می نویسم. اردویی که تلخ ترین و شیرین ترین اردوهایی که تا حالا رفتم است. تلخ ترین چون محرومیت هایی را دیدم که واقعا واقعا تلخ بود، شیرین ترین چون آدم های پاک نهادی دیدم که قناعت پیشه می کردند و همیشه امیدوار بودند.

اولین سالی که خدا خواست رفتیم روستایی که غرب استان اصفهان بود و 9 ساعت از شهر اصفهان فاصله داشت! مردمش لر بودند و فوق العاده مهمان نواز و نیکو سرشت. وظیفه من عکاسی و فیلمبرداری و کارهای نرم افزاری بود ولی خب طبق معمول می شدیم آچار فرانسه گروه. هنوز که هنوز هست عکس ها و فیلم های آنجا را می بینم خیلی دوست دارم دباره آنجا برم ولی متاسفانه امکانش را ندارم.

دومین سال رفتیم روستایی که شرق استان اصفهان بود و آن هم حدودا 10 ساعت تا اصفهان فاصله داشت اما من مستقیما از مسافرت مشهد رفتم اونجا اون سال هم مسئولیت گروه فرهنگی با من بود که البته همه زحمات را علی موچانی کشیدند. دستشون درد نکنه. این دفعه راه صاف بود افق پیدا بود. مردم روستا قناعت بیابان را داشتند و طبق معمول فوق العاده خونگرم و مهربان.

اما امسال فرصت نشد. امتحان دارم. یکی از بهترین برنامه های سالیانه ام را از دست دادم.

همیشه آرزو دارم بتونم خاطرات اون روزها را بنویسم اما هنوز نتوانستم. شاید کمترین اثری که این اردوها داره اینه که کسانی که احتمالا در آینده مدیریتی در این کشور خواهند داشت و غالبا در دانشگاه های شهرهای بزرگ درس خوانده اند بدانند مناطق محرومی هستند...



والعاقبة للمتقین



پ.ن: دعا کنید بتونم خاطرات آن دوران ها را بنویسم.

نظرات  (۱)

سلام 
میفهمم که چی میگی 
من که حس میکنم توی اردوهای جهادی بزرگ شدم ، روحم پرورش پیدا کرد و نگاهم به زندگی متفاوت شد 
واقعا محشر ه
امیدوارم خدا باز هم روزی ما بکنه
یا علی دادا