خسته :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هفتم: مُرَوَّح کن دل و جان را...

پاک‌نوشته

فصل هفتم: مُرَوَّح کن دل و جان را...

دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
logo-samandehi

دوستی داشتم که الان فارغ التحصیل شده. هروقت با هم بودیم خاطره ای داشت که برام تعریف کنه. می گفتم به خودم این پسر سنش از من خیلی بیشتر نیست چطور اینهمه خاطره تعریفی داره؟

می گفت خاطره هام همه ش برا کشیک هایی که رفتم. منم فکر می کردم خب 16 ساعت توی بیمارستان بودن مگه میشه اینهمه اتفاقات بیفته؟ این حتما خاطرت کسای دیگه را هم میاد برام میگه به نام خودش…

دیشب به اندازه یک کتاب خاطرات اتفاقات مختلف توی 16 ساعت تجربه کردم. الان کامل درکش می کنم…

من شخصا سوادم در حد کتابایی که خوندم. دیشب بیماری را دیدم که مرز و حدود درسایی که خوندم را درنوردیده بود! pH خونش 6.9 شده بود و بیکربنات خونش 4. در کتاب ها این ها مغایر با حیات است.

خسته شده بودم واقعا!!!

نظرات  (۱)

سلام دلم براتون تنگ شده
پاسخ:
سلام عزیزم
من هم بسی…