کارآگاه :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

دیشب کشیک بخش پزشکی قانونی و مسمومیت بودم! همش یاد شرلوک هولمز می‌افتادم. باید مثله کارآگاه‌ها و یا بازجوها از مریض و همراهانشون حرف می‌کشیدی!با هم‌کشیک‌هامون نقش پلیس بد و پلیس خوب بازی می‌کردیم. اصلا فکر نمی‌کردم توی هیچ رشته‌ای از پزشکی اینجور نیاز به عملیات روانی باشه!!! و تازه فهمیدم چطور می‌شه روان کسی را بکار گرفت که مجبور بشه همه اطلاعاتی در اختیارت بذاره.

یه چیز جالب‌تر نقش "دایه مهربان‌تر از مادر" بود که حرص می‌خوردم و مجبور بودم به خاطر مسئولیت پزشکی و انسانی بازی کنم. نمی‌دونم آدمی که جون خودشو دوست نداره و اقدام به خودکشی کرده حالا چرا ما باید جونشو دوست داشته باشیم و برا نجاتش خودمون را به آب و آتش بزنیم.

آقا پسری اومده‌بود حدود 160 عدد قرص از دسته‌های مختلف دارویی به قصد خودکشی خورده‌بود. مادرش همراهش بود و به ما گفت آن‌چنان اذیتش بکنید که دیگه از این غلطا نکنه! گفتم خانم محترم این‌جا بیمارستانه ما هم داریم تلاش می‌کنیم فعلا اتفاقی برا پسرتون نیفته. شکنجه‌گاه نیست ما هم شکنجه‌گر نیستیم.( دایه مهربانتر از مادر!) خلاصه براش لوله معده گذاشتیم و لاواژ شروع کردیم. 20 بار حدود 100cc آب از یه لوله به قطر کمتر از 5mm وارد معده کردیم و هربار خارج کردیم. انگشت شستم واقعا درد گرفته‌بود. دانه های قرص تکه تکه از لوله خارج می‌شد. اون آخرا دیدم که بچه بیچاره هیپوترمی داره می‌شه. دست زدم به دستش یخ کرده‌بود. گفتم آب ولرم بیارن که سه بار آخر را با اون انجام بدیم. از بس سرپا ایستاده بودم کف پام درد می‌کرد. کمرم قفل شده‌بود. فردا باید برم ببینم حالا چندساعت تلاش ما چه نتیجه ای داشته...

یه دختر خانم دیگه‌ای هم بود که حدود 20 عدد از یک قرص خورده با یه حال بدی اومده‌بود. هرکار کردیم راضی نشد براش لوله معده بذاریم چون دماغشون را برای زیبایی عمل کردن و می ترسیدن لوله را از بینی رد کنن! هرچی اصرار کردیم دارو داره وارد بدنت میشه آثار بدی می‌ذاره اجازه بده کارمون را انجام بدیم اما دماغشو بیشتر از جونش دوست داشت. شارکول دادیم بخوره اما اونم نخورد چون رنگش سیاهه و حس بدی بهش القا می‌کنه! منم یه لحظه از کوره دررفتم گفتم پس اومدی اینجا چیکار کنی؟ اومدی ما تماشا کنیم چطور حالت بدتر می‌شه؟ رضایت بده برو خونه(خیلی خودمو کنترل کردم که بهش نگفتم اومدی اینجا بمیری ما رو بدبخت کنی؟!). جالبه که بلافاصله رضایت داد و رفت!!! خدا کنه نمیره ولی اگه مُرد هم دیگه کاری نمی‌تونستیم بکنیم. بنده خدا خانم دکتر میرزاخانی اینترن بخش هم با روی خوش و طمأنینه بهش می‌گفت اگه خواهر خودم بود اصلا اجازه نمی‌دادم بره اما اصلا انگار با سنگ حرف می‌زد.


پ.ن: اسم داروها را ننوشتم. بدآموزی داره!!!
پ.ن: دایه مهربانتر از مادر بودن خیلی سخته...