گاهی :: پاک‌نوشته >

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

پاک‌نوشته

فصل هشتم: بازگشت از عزلت...

logo-samandehi

گاهی صدا به سمتی می کشد که نمی دانی

گاهی نگاه، نَفَسی می کُشد که نمی خواهی

گاهی هر چه می نگری ، نمی یابی

گاهی نادانسته می افتی و برنمی خیزی

گاهی بر می خیزی و نمی توانی

گاهی می توانی و نمی روی

گاهی می روی و نمی رسی

گاهی می رسی و نمی بینی

گاهی می بینی و نمی خوانی

گاهی می خوانی و نمی شنوی

گاهی می شنوی و نمی فهمی

                 گاهی زندگی آنچنان می رود 

                           که می میری و نمی سازی


ریحان

نظرات  (۴)

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود 
گاهی نمی شود که نمی شود 
گاهی  هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست 
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
ریحان تخلص شماست؟  با چه فلسفه ای؟ 
پاسخ:
خیر
فلسفه ش نمی دونم!
۰۴ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۰۶ محمد حیدری
قسمت آخرش نشست به دلم
آره گاهی و خیلی وقتا اینطوریه

راستی سلام
امیدوارم خوب باشی
شرمنده این شبای ماه عسل دلم اروم نداره
کمتر سر میزنم
پاسخ:
سلام
ممنون
لطف دارید.
۰۳ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۱۳ مَردی به رنگ زمستان
احسنت
بسیار عالی
:)